تبليغاتX
tadbir

tadbir

روشهای تدریس -ارزشیابی -تکنولوژی - نوشتن خلاق و....

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تورو دارم
وقتی برگ درخت و میدید داره از غصه می میره
با خدا راز و نیاز کرد اون و از درختنگیره
با دلی خورد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا میگفت
غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت آخه این حرفا کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هردوتون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرت فراوون
سیلی زد به بگ و شخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون ارونم فصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم میسوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزوش این بود که می میرد
برگ نیافتاد و نیافتاد آخه این خواست خدا بود
هرکی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 22:9 توسط س | |
شبي نشستم و گفتم دو خط دعا بنويسم
دعا به نيت دفع قضا بلا بنويسم

ز همدلان سفر کرده ام سراغ بگيرم
به کوچه کو چه ي زلف تو نامه ها بنويسم

دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحير
کدام را ننويسم ..کدام را بنويسم

هر آنچه را که نوشتم مچاله کردم و گفتم:
قلم دوباره بگيرم از ابتدا بنويسم

دو قطره خون زلبت در دوات تشنه ام افتاد
که من به ياد شهيدان کربلا بنويسم

صداي پاي قلم را شنيد کاغذ و گفتم:
قلم به ليقه گذارم که بي صدا بنويسم

تو بي نشاني و کاغذ در انتظار رسيدن
که من نشاني کو ي تورا کجا بنويسم

تو خود نشاني محضي تو خود دعاي مجسم
براي چون تو عزيزي چرا....چرا بنويسم

نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 17:50 توسط س | |

صدای گرم معلم-: «چرا نمی آیی؟
بیا که جمله بسازیم با نمی آیی»
و گچ بروی تن تخته ریخت گردش را
نوشت: جمعه، افق،آشنا،نمی آیی
وبعد مکث، کمی بغض،باز با خود گفت:
بگو به من که می آیی و یا نمی آیی؟
وگچ دوباره به حرف آمد و دوباره نوشت:
« چقدر مانده مگر تا...» چرا نمی آیی؟
دوباره بازی و مثل همیشه من گرگم !!
هزار را که شمردم بیا!! نمی آیی؟
تکاند دست و دلش را کنار پنجره رفت
وگفت: مرد غزلواره ها نمی آیی؟
........
دوباره تخته سیاه است و جمله های سپید

                                               چقدر جمله بسازیم با نمی آیی؟
نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 1:34 توسط س | |

و طوفان اتفاق افتاد

كشتی ماند و اقیانوس، در شب تاریك وبیم موج

و كشتی بان بی فانوس

یكی می گفت: (( این دریا ...)) یكی می گفت: (( بیهوده است ...))

یكی فریاد زد (( خشكی ...)) یكی آرام گفت: (( افسوس ))

و اما (( پشت دریاها)) یقین شهری است رویایی

اگر رفتند با رویا،اگر ماندند در كابوس

(( خدا با ماست)) این را ناخدا می گفت پی در پی

اگر چه سخت در مانده ، اگر چه همچنان مایوس

كبوتر نه ، كلاغی نه ، و حتی برگی از زیتون

همه مردند بی احساس، همه مردند نا محسوس

هوائی شاعرانه، شر شر باران

 و كشتی خفته بود آرام

در اعماق اقیانوس

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 0:43 توسط س | |
ين سماور جوش است

پس چرا مي گفتي

ديگر آن خاموش است؟

باز لبخند بزن

قوري قلبت را زودتر بند بزن

توي آن

مهرباني دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چاي تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

دستهايت: سيني نقره نور

اشکهايم: استکانهاي بلور

کاش، استکانهاي مرا

توي سيني خودت مي چيدي

کاشکي اشک مرا مي ديدي

خنده هايت قند است

چاي هم آماده است

« چاي با طعم خدا »

بوي آن پيچيده

از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزيز!

توي فنجان دلم

چايي داغ بريز

 

نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 22:0 توسط س | |
ای مضمون آب وآینه ،

            ای نجابت سبز،

                     ای رایحه  صبح ،

خورشید رو به تو نماز می گذارد

          ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.

                    ای بلندای قامت سپیده !

                           ای مفهوم سبز ولایت !

                                        ای زهره !

                                                     ای زهرا!

   ای صداقت محمد

                  ای زبان علی

                            ای اسطوره مهر

 

سلام بر صورت نیلی

               سلام بر پهلوی شکسته

                      وسلام بر خسوف غمگینانه تو !

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 0:44 توسط س | |

از جهان تا خدا، هزار ايستگاه بود...

در هر ايستگاهي که قطار مي ايستاد، کسي گم مي شد...

قطار مي گذشت و سبک مي شد...

زيرا سبکي قانون راه خداست...

قطاري که به مقصد خدا مي رفت، عاقبت به ايستگاه بهشت رسيد...

پيامبر فرمود: اين جا بهشت است. و من شادمانه بيرون پريدم...

******************************************************

بهار می آید

بهار در راه است

بهار در چند قدمی توست

صدای پای بهار را می شنوی ؟

بوی بنفشه ها را حس می کنی ؟

بهار را نفس بکش ، بهار را در یاب ، بهار را با ذره ذره ی وجودت بو بکش

بگذار نسیم بهاری گونه های  تو را بنوازد

ثانیه شمار بهار را در یابید

ثانیه ها را برای رسیدن به بهار شماره کنید

که زمستان با رفتنش بهار را به طبیعت و دل های بهاری هدیه می کند .

صدای شکفتن شکوفه های بهاری را در کوچه باغ قلبت حس می کنی ؟

اما تو پياده نشدي!؟ و من نفهميدم...

قطار رفت و دور شد...

و من از فرشته اي پرسيدم: مگر اين جا آخرش نيست؟

و او گفت: نه! قطار به سوي خدا مي رود و خدا به آنان مي گويد:

درود بر شما، راز من همين بود

آن که مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد، و من...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 8:37 توسط س | |

I asked god to take away my habit
God said no it is not for me to take away,but for you to give it up

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.خدا
فرمود:خودت باید آن ها را رها کنی.


I asked god to make my handicapped child whole
God said no, body is only temporary

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.فرمود: لازم نیست، روحش
سالم است،جسم هم که موقت است.

 


I asked god to give me happiness
God said: no, i give you blessings
happiness is up to you

 گفتم مرا خوشبخت کن.فرمود:نعمت از من،خوشبخت شدن از تو.

 


I asked god to make my spirit grow
God said no, You must grow on your own but i will prune you to make you fruitful

از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم
تا بارور شوی.

 


I asked god for all things that i might enjoy life
God said no, I will give you life, so that you may
enjoy all things

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.فرمود: برای این کار
من به تو زندگی داده ام

 


I asked god to help me love others
as much as he loves me
God said: Ahah, finally you have the ide

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد
من هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.

نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 19:20 توسط س | |

حالا که آمده ای

چرا این قطار ایستاده است؟

چرا  این قطار برنمی گردد؟

و هم می توان ندانست، از آن جهت که بر پیشانی کتاب نخستین نوشته است:

"پیشکش به همه ی کسانی که چشم به راه کسی هستند"

 

1

حالا که آمده ای

سلام

حالا که نمی روی

خداحافظ

ای همه ی سوزنبان های آن مسیر دوردست

 

2

حالا که آمده ای

دلم برای این ماه و این ستاره می سوزد

امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند

با این همه بیداری!

 

3

حالا که آمده ای

آن سوزنبان را بدعادت نکن

بگو که خیال سفر نداری

بگو که بر نمی گردی

 

4

حالا که آمده ای

این همه کبوتر و این همه گنجشک

چرا به لانه هایشان بر نمی گردند!

تو که جایی نرفته بودی!

 

5

حالا که آمده ای

گریه نکن

دیگر مشق نمی نویسی

همه ی مدادهایت رنگی است

 

6

حالا که آمده ای

همین جا بنشین

و فقط از خدا بپرس

چه قدر با هم بودن خوب است

 

7

حالا که آمده ای

هی برنگرد و هی پشت سرت را نگاه نکن

گنجشک های آن شهر دوردست هم

برای خود فکری می کنند

 

8

حالا که آمده ای

هی دست و دلم را نلرزان و

هی دلواپسم نکن

اگر نمی مانی

بیابان های بی باران

منتظرم هستند

 

 

9

حالا که آمده ای

همین پرنده ی بی طاقت

که تو را گم کرده بود

با خیال راخت

دلش را بر می دارد و

به جانب جنگل های دور می رود

 

10

حالا که آمده ای

تازه می فهمم

احساس آن دهقان پیر و

مزه ی دعای باران را

 

11

حالا که آمده ای

سلام

حالا که نمی روی

خداحافظ

ای همه ی ابرهایی که به جای دیگری می روید

 

12

حالا که آمده ای

خدا هم خوشحال است

دیگر وقتش را نمی گیرم

 

13

حالا که آمده ای

هی می چرخم و هی می پرسم

من چند ساله ام ؟

من چند ساله ام ؟

من چند ساله ام ؟

 

14

حالا که آمده ای

نمی خوابم

وقتی منتظر کسی نیستی

چه قدر بیداری بهتر است

 

15

حالا که آمده ای

می گویم چه ماجرای قشنگی است

کبوترها دانه هایشان را در زمین می خورند و

امتحانشان را در آسمان پس می دهند

 

16

حالا که آمده ای

از گاوها بگو

فلسفه اش چیست

آن همه مهربانی و

این شاخی که بر سر دارند

 

17

حالا که آمده ای

من هم همین را می گویم

بیچاره گرگ ها، بیچاره روباه ها

قصه سازان

با این دوستان خوب دشت ها و دره ها

چه کرده اند!

 

18

حالا که آمده ای

به همان زنبوری می اندیشم

که نیشت زد و تو خندیدی

چه درد قشنگی دارد این مهربانی

 

19

حالا که آمده ای

برای این قاطر فرتوت هم

فکری بکن

از صاحبش خجالت می کشد

اما این گاری فرسوده برایش سنگین است

دست و پایش دیگر نمی کشد

 

20

حالا که آمده ای

من هم همین را می پرسم

چرا ما فقط سنگ پرتاب می کنیم

حتی برای قورباغه هایی

که آواز دلشان را می خوانند

 

21

حالا که آمده ای

از آنجا هم بگو

بی تردید در آنجا بسیارند

کسانی که منتظر کسانی هستند

 

22

حالا که آمده ای

بگو

آیا در میانه ی راه

نشانی یا رد پایی از آنان ندیده ای

آنان

که بعد از سال ها

فقط پلاکشان را آوردند با نیاوردند

 

23

حالا که آمده ای

هر دو همین حرف را می زنیم

مرزها را ما نکشیده ایم

ما فقط برای سربازان گریه کرده ایم

 

24

حالا که آمده ای

بر می گردم

به همان سال های دوردست

به همان میدان به یادماندنی

که یکی از ما همان جا ایستاده است

و یکی از ما عجله دارد

تا به جایی برسد

 

25

حالا که آمده ای

کنارم بنشین

بخند

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست

 

26

حالا که آمده ای

برایت نه گردنبند می خرم

نه دستبند

تو هیچ گاه قفس ها را

دوست نداشته ای

 

27

حالا که آمده ای

بر می گردم

و کسی در چشمانم می نشیند

 

28

حالا که آمده ای

پیشاپیش همه ی باران ها به دیدارت می آیم

خودت به من آموخته ای

برای دیدن دریا

دلی و

دیگر هیچ

 

29

حالا که آمده ای

دوباره همان سوال را می پرسی

و من دوباره می گویم

زیبا سرنوشت همه ی شاعرانی است

که دوباره متولد می شوند

 

30

حالا که آمده ای

همین یک کلمه کافی است

آمده ای

                                                                                                          محمد رضا عبدالملکیان

نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 17:12 توسط س | |

 

 

چه کسی می داند که تو در پیله ی خود تنهایی ؟

                     

                  چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟

 

                           پیله ات را بگشا ؛ تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 1:26 توسط س | |
 زيباترين ولادت: تنها کسي که در داخل خانه خدا بدنيا آمد، اوست.

زيباترين نام: بنا بر روايات متعدد، نام علي مشتق از نام خداست.

زيباترين معلم: علي تربيت شده دست پيامبر (ص) بود.

زيباترين سخنان: به تعبير بسياري از بزرگان، نهج البلاغه برادر قرآن کريم است.



تولد در خانه خدا

مکه در يکي از ماه هاي حرام، ماه رجب، پذيراي مقدم زيارت کنندگان خانه خدا بود. زائران با آداب و مناسک خود به گرد خانه خدا طواف مي کردند، گاه پروردگارشان را مي خواندند و گاه بت ها را. و آن روز نيز که روز جمعه سيزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه کعبه ازدحام عجيبي برپا بود. در اين جمع تنها يک زن بود که به جاي عبادت بت، خدا را عبادت مي کرد، شرک و کفر بر روحش سايه نينداخته بود. او دين حنيف داشت، همان دين جدش ابراهيم خليل الرحمن، و او نيز در اطراف خانه خدا طواف مي کرد، و از خدا مي خواست تا وضع حملش را آسان کند.

او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندي را به بار داشت. و تقدير چنين بود که اين فرزند تولدي مبارک و استثنايي داشته باشد... تولد در خانه خدا...

فاطمه با خدا راز و نياز مي کرد. ناگهان در خود احساس دردي شديد کرد، دردي که فاطمه آن را به خوبي مي شناخت، آخر اين پنجمين حمل او بود، او قبلاً چهار بار ديگر اين درد را در خود احساس کرده بود. فاطمه مضطرب و پريشان شد، او در ميان جمعيت غوطه مي خورد و طواف مي کرد، پس از اين احساس از طواف باز ايستاد ولي موج جمعيت او را به اين سو و آن سو مي کشاند. و درد هر لحظه شديدتر و شديدتر مي شد.

چه مي دانست که خدا چه سرنوشت افتخار آميزي براي او و نوزادش رقم زده است.

فاطمه به دنبال پناهگاهي مي گشت، مأمني که او را از چشم مردم پنهان کند، و سرانجام آغوش گشوده کعبه را در برابر خود ديد. فاطمه قدم به درون خانه کعبه گذارد. و اين تقدير الهي بود که مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حيات پر افتخار خود بگذارد.

نامش را علي نهادند؛ و با علي، موجودي ديگر نيز موجوديت گرفت، موجودي عزيز، گرانبها و بس کمياب. همان چيزي که بايد راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهي شده بودند، جهان، "عدل" را نه مي فهميد و نه مي شناخت. ميلاد علي با تولدي ديگر همراه بود؛ تولد عدل...



نسب علي (ع)

نسبت که به معناي اصل و نژاد است. از عوامل مؤثر در ساختار وجودي انسان و تشکيل دهنده شخصيت اوست. طبق گفته قرآن و روايات و ائمه معصومين و نيز علم روانشناسي، فرد بسياري از صفات و روحيات خود را از طريق وراثت به ارث مي برد. حضرت علي (ع) به داشتن اين ويژگي ممتاز بوده که اجداد طاهرش همگي از نظر فضليت و بزرگواري معروف و مشهور بودند. پدر و مادر حضرت علي (ع) هر دو از خاندان هاشم بودند و اين خانواده، در فضايل اخلاقي و صفات والاي انساني، در ميان عرب و قريش، زبان زد همگان بود و شجاعت و تيزهوشي و زيرکي، از امتيازات آنها به شمار مي رفت و همه اين فضايل، در حد اعلاي خود به علي بن ابيطالب به ارث رسيد.

پدر علي (ع)

يکي از شخصيت هاي نقش آفرين صدر اسلام، حضرت ابوطالب پدر حضرت علي (ع) و عموي بزرگوار پيامبر خدا (ص) است. او يکي از ده فرزند عبدالمطلب و خود از بزرگان مکه و رئيس قبيله بني هاشم، و سراسر وجودش، سرشار از بخشش، مهرباني و فداکاري در راه آيين توحيدي بود. ابوطالب بعد از وفات عبدالمطلب، سرپرستي پيامبر اکرم (ع) را به عهده گرفت و بعد از اينکه پيامبر به مقام رسالت رسيد، در راه هدف مقدس ايشان که همان گسترش آيين يکتا پرستي بود، با تمام وجود جانبازي و فداکاري کرد تا آنجا که گفت: «تا جان دارم، از محمد دفاع مي کنم.» او سرانجام در سال دهم بعثت در سال 64 سالگي ديده از جهان فروبست. حضرت علي (ع) مراحل آغازين کودکي را در دامان تربيت چنين پدري بزرگوار رشد يافت.

مادر علي (ع)

مادر گرامي حضرت علي (ع) فاطمه دختر اسد از فرزندان هاشم است. وي از نخستين زناني بود که به پيامبر ايمان آورد و در دوران کودکي پيامبر، مدتي سرپرستي او را به عهده داشت. از اين رو، پيامبر اکرم ضمن تکريم وي، با تعبير مادر از او ياد مي کرد و حتي هنگام رحلت فاطمه بنت اسد، پيامبر اکرم بسيار متأثر شده و پيراهن خود را بر او پوشانده و بر او نماز خواند و فرمود: «خداوند است که زنده مي کند و مي ميراند. اي خدا، به حق من و همه انبياي پيش از من، مادرم فاطه بنت اسد را ببخشاي و دليل و برهانش را بر او تلقين کن و جايگاهش را وسعت بده، همانا که تو را ارحم الراحمين هستي».

کنيه علي (ع)

در فرهنگ عرب، کنيه اسمي غير از نام اصلي شخص است، که براي مردان با کلمه اَب و اِبن، و براي زنان با اُم و بنت مي آيد و غالباً براي تعظيم و تکريم شخص به کار مي رود. حضرت علي (ع) هم کنيه­هاي مختلفي داشت: از جمله:

ابو تراب که کنايه از هم نشيني آن حضرت با خاک و سجده هاي طولاني ايشان داشت. در سال دوم هجري، علي (ع) روزي زمين خوابيده و مقداري گرد و غبار بر لباسش نشسته بود. در اين هنگام پيامبر اسلام بر بالين ايشان آمد و با خطاب «يا ابوتراب» آن حضرت را بيدار کرد. از آن زمان آن حضرت به اين کنيه مشهور شدند. ابوريحانتين: اين کنيه را هم پيامبر براي ايشان قرار داد و به معناي پدر دو ريحانه بهشت، امام حسن (ع) و امام حسين (ع) است.

القاب علي (ع)

در فرهنگ اعراب، لقب اسمي غير از اسم اصل شخص و نامي است که کسي به آن شهرت مي يابد. لقب بر مدح يا ذَمّ شخص اشاره دارد. القاب حضرت علي (ع) فراوان است و همگي دلالت بر مدح حضرت علي (ع) مي کنند؛ از جمله:

يعسوب الدين و يعسوب المؤمنين: ابن ابي الحديد که از بزرگان اهل سنت است، در اين باره مي گويد: اين دو لقب را پيامبر اکرم (ص) در دو نوبت به علي بخشيد. يک بار به او لقب يعسوب الدين را داد؛ يعني مالک و رئيس و حاکم دين، و در نوبت ديگر فرمود: يعسوبُ المؤمنين؛ يعني آقا و رئيس مؤمنان.

مرتضي لقب ديگر حضرت علي (ع) به اين معناست که رفتار و کردار آن حضرت، مورد پسند خدا و رسول خداست. از ديگر لقب هاي آن حضرت، مي توان به اسدالله (شيرخدا)، حيدر (شير بيشه ايمان) و کاشِفُ الکَرب (برطرف کننده غم) اشاره کرد.

نهج البلاغه علي (ع)

يکي از گنجينه هاي جاويد و درخشان علم علوي که از روح بلند پيشواي پرهيزکاران حضرت امير مؤمنان (ع) سرچشمه گرفته است، کتاب گرانسنگ "نهج البلاغــه" است. نهج البلاغــه برگزيده اي از خطبه ها نامه ها و سخنان کوتاه و حکمت آميز علـي (ع) و قطره اي از اقيانوس بيکران معارف الهــي است. مجموعه اي نفيس از سخنان زيباي امير کلام حضرت علي (ع) که گذشت روزگار نمي تواند غبار کهنگي بر آن بنشاند. ستاره اي درخشان در آسمان علم و معرفت و هنر و ادب که تا هميشه بر تارک علوم اسلامي خواهد درخشيد. تأمل و تعمق در محتواي نهج البلاغــه مي تواند ما را با گوشه هايي از مکتب مولاي دنيا و دنيا پرستي حماسه حکومت عدالت دعا و مناجات مؤمنان در بخشهاي الهيات، شجاعت، تهذيب اخلاق، سلوک و عبادت و... آشنا سازد. توجه به اين کتاب شريف يکي از نيازهاي نسل امروز جامعه اسلامي است.



و علي (ع) مي آيد ...

ساقه هاي نيلوفري از پايه هاي عرش بالا رفته و سرير ولايت را به عطر وجودي خود آراسته اند، تا او بيايد و بر تکيه گاه پوشيده از رازقي آن تکيه زند. درون کعبه چه غوغايي است امروز! ملائک، بال در بال گستره آسمان ها را پوشانيده اند و جبرائيل و ميکائيل و اسرافيل حلقه خانه کعبه شدند تا پر به نور وجود او بسايند! طنين نام او هلهله شادي ملائک است. جام هاي افلاکي عاشقان به سوي او مي آيند و گيسوان سياه شب به يمن وجود او گل خنده هاي نقره اي را در ميان آبشار آسماني اش تقسيم مي کند؛ چرا که امشب علي (ع) مي آيد!...

و جمعه چه شکوهي دارد و اين جمعه شکوهي ديگر!... 13 رجب سال سي ام از عام الفيل! آسمانيان طبق طبق نور مي آوردند، آن گاه که ديوار کعبه شکافته شد و فاطمه بنت اسد قدم به درون کعبه نهاد که علي اعلي خانه خويش را از براي قدوم مبارک او آماده کرده بود ... و او آمد که نام خود را از خدا گرفته بود و آمده بود تا بت هاي خانه را در هم بشکند و بر پشت بام آن نداي يگانگي و توحيد ذات مقدس خداي تعالي را سر دهد و او را تقديس کند و فرياد حق طلبي اش را از ميان کفرها و نفاق به گوش جان هاي عاشقان برساند و پرواز شور آفرين کبوتران عشق را جاني تازه بخشد.

معشوق خدا

آسمانيان همه از شراب عشق علي (ع) نوشيده اند و لب از جام وصال او تر کرده اند و اينکه زمنيان را فرصتي است تا در چشمه جوشان معرفت او تن بشويند و به نور وجودي او رخ برگشايند؛ او که معشوق خداوند است و محمد (ع)، در خانه خدا، خانه عشق و شوريدگي پا به عرصه خاکي نهاد. او علي است و خدايش اعلي. او که مهتاب سپيدي رويش را از او دارد و کوچه ها همه بي قرار اويند و پنجره ها در انتظار قدوم مبارکش. او که چشمانش همه حديث و اعجاز است و نگاه هستي بخشش پياله جان ها را از شور زندگي، عشق و شيدايي لبريز مي کند؛ او معشوق خداست.

طبيب دردمندان

ياس ها و نرگس ها در بي کران هاي گذرگاه هستي، عرشيان و زمينيان را در هاله اي از عطر و رويا مي برند؛ چرا که عطر وجودشان را از وجود علي (ع) به وديعت گرفته اند! آب هاي همه درياها از انعکاس نام او مي درخشند و مي خندند و نسيم هاي بهاري، در وزش لابه لاي شاخ و برگ هاي بيدهاي مجنون نام او را زمزمه مي کنند و نغمه خوش طنين نام اوست که اين گونه بلبلان عاشق را به ترنم در آورده است و بهشت براي خاطر او تمام زنبق هايشان را نثار زمينيان کرده است! او علي است؛ طبيبي که هر کجا که لازم باشد بر زخم ها مرهم مي نهد و دل هاي نابينا و گوش هاي ناشنوا و زبان هاي بي کلام را درمان مي کند. او علي (ع) است که غفلت و ناداني و حيرت و سرگرداني را معالجه و روشني هاي حکمت و عرفان را تقديم دل ها و جان هاي تشنه عاشقان الهي مي کند.

 

 


مردي از تبار نور
مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علي، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.

 
ميلادمولاي متقيان علي (ع)مبارک باد


نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 2:3 توسط س | |
خداوندا!
من در کلبه حقيرانه ام چيزي دارم که تو در عرش کبريايي ات نداري، که من چون تويي دارم و تو همچون خودي نداري.
دكتر شريعتي

آري! آغاز، دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نيانديشم
که همين دوست داشتن زيباست

فروغ فرخزاد
__________________
نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 19:51 توسط س | |

زیبایی ... نگاره ای نیست که ببینیدش یا نوایی که بشنویدش ، بلکه نگاره ای است که میتوانش دید اگر چشمانتان بسته باشد و نوایی است که میتوانش شنید گرچه گوشهایتان بسته باشد.

زیبایی ، شیره ی تنه ی پر شیار درخت نیست ، و نه بالی که به چنگالی بسته باشد ... بلکه باغی است همیشه بهار و فوج فرشتگانی است همیشه در پرواز.

نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 0:1 توسط س | |

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت 23:37 توسط س | |

کودکي، دخترکی موقع خواب

سخت پاپيچ پدر بود و از او می پرسيد:

زندگی چيست پدر؟

پدرش از سر بی ميلی گفت: زندگی يعنی عشق،

دخترک با دل پر شوری گفت : عشق را معنی کن!

پدرش داد جواب: بوسه گرم تو بر گونه من

دخترک خنده بر آورد ز شوق

گونه های پدرش را بوسيد

زان سپس گفت: پدر، عشق اگر بوسه بود

بوسه هايم همه تقديم تو باد.

کاش ... 

نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 2:1 توسط س | |
 

روزی
خوام آمد ، و پیامی خوام آورد.
در رگ ها ، نور خواهم ریخت .
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب
آوردم ، سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت . جار
خواهم زد: ای شبنم ، شبنم ، شبنم.
رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است،
کهکشانی خواهم دادش .
روی پل دخترکی بی پاست ، دب آکبر را بر گردن او خواهم آویخت.

هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید.
هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را ، پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ، سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه زنجره ها.

بادبادک ها ، به هوا خواهم برد.
گلدان ها ، آب خواهم داد.

خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
خواهم ریخت.
مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !
آشتی خواهم داد .
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.


نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386ساعت 1:48 توسط س | |

تا زمانی که نتوانیم از گناهان خود دست بکشیم

                    ...تا زمانی که نتوانیم مانند بچه های کوچک شویم

                             هرگز ...

                               هرگز ...

                        هرگز نمی توانیم وارد حریم الله شویم.

                            پس...

                       یا رب العالمین...

 

***********************************************************

حول حالنا الي احسن الحال

آمين

               نوروزخجسته وموسم دل انگیربهار وسال نوین برهمه دوستان عزیز تهنیت باد.

نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 1:14 توسط س | |
کاش بودي تا دلم تنها نبود. . .

. . .تا اسير غصه ي فردا نبود

کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود

کاش بودي تا دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود

کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوز وسرما نبود

 کاش بودي تا فقط باور کني. . .

..::بي تو هرگز زندگي زيبا نبود::..

.

نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 0:55 توسط س | |
 

 

 

كسي که در نبودنش پیدا می شد

مرد و دیر بود برای یافتن چیزی

مانند زمین

بزرگیش آنقدر بود که نمی دیدیش

و گلدانها سخت وابسته اش بودند



قلب ایستاده اش

نقطه ی صفر زندگیم بود

من به سمت بی نهایت کوچک

سقوط می کنم...

نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385ساعت 1:35 توسط س | |

اين رو زها ،روز هاي ....

 

اللهم ارحم ( المتوفى ) رحمة واسعة وتغمده برحمتک
خدایا به او رحم کن رحمتی فراخ و او را با رحمتت در بر گیر.
- اللهم ارحمه فوق الارض وتحت الارض ویوم العرض علیک . اللهم قه عذابک یوم تبعث عبادک .
خدایا به او رحم کن بر روی زمین و زیر زمین و روزی که (نامه ی اعمال ) بر او عرضه می شود. خدا یا او را از عذاب خود دور کن روزی که بندگان تو از قبر ها بیرون می آیند
- اللهم انزل نورا من نورک علیه
خدایا نوری از نور هایت را بر او بفرست
- اللهم نور له قبره ووسع مدخله وآنس وحشته
خدایا قبرش را نورانی و لحدش را وسیع ساز و وحشتش را به آرامش تبدیل کن
-
اللهم ارحم غربته وارحم شیبته
خدایا به غربت و پیری او رحم کن
-
اللهم اجعل قبره روضة من ریاض الجنة . لا حفرة من حفر النار
 
خدایا قبر او را باغی از باغ های بهشت قرار بده و نه چاله ای از چاله های جهنم
-
اللهم أغفر له وارحمه واعف عنه واکرم نزله
خدایا گناهانش را ببخش و به او رحم کن و او را عفو کن و جایگاهش را گرامی بدار
-
اللهم اجعل مرضه کفارة لجمیع ذنوبه . واجعل آخر عذابه عذاب الدنیا
پروردگارا بیماریش را کفاره ی گناهانش قرار بده و عذابی که در دنیا کشیده آخرین عذاب آن باشد
-
اللهم ان کان ( المتوفی ) غیر اهلا لوصول رحمتک فرحمتک اهلا لان تسعه
خدایا اگر او سزاوار رحمت تو نباشد پس رحمت تو شایسته است که او را در بر بگیرد
-
اللهم اطعمه من الجنة واسقه من الجنة واره مکانه من الجنة وقل له أدخل من أی باب تشاء
خدا یا او را از بهشت بخورا ن و از بهشت بنوشان و جایگاهش را در بهشت به او نشان بده و به او بگو از هر دری که دوست داری وارد شو
-
اللهم وارزقه لذة النظر الى وجهک والشوق الى لقاءک
خدایا لذت نگاه به وجه تو و اشتیاق رسیدن به تو روزی او کن
-
اللهم انت غنی ونحن الفقراء فانت غنی ونحن الفقراء فانت غنی من عذابه فارحمه
خدای من تو بی نیازی و ما محتاج باز تو بی نیازی و ما محتاج و تو بی نیاز هستی از عذاب کردن او پس به او رحم کن
-
اللهم ان کان ( المتوفی ) من المحسنین فزد فی حسناته وان کان من المسیئین فتجاوز عن سیئاته
خدایا اگر از نیکوکاران است بر نیکی های او بیافزا و اگر از گناهکاران است از گناهان او در گذر
-
اللهم اجعل ذریته سترا بینه وبین نار جهنم
پروردگارا باز ماندگان او را مایه ی دوریش از عذاب آتش قرار بده
-
اللهم اجعل ذریته ذریة صالحة تدعوا له بخیر الى یوم الدین
خدایا خوانواده اش را خانواده ای صالح بگردان تا بر ای او دعا کنند تا روز قیامت
-
اللهم انی اسالک الفردوس الاعلى نزلا له
خدایا از تو می خواهم که فردوس اعلی را جایگاه او قرار بدهی
-
اللهم وابنی له بیتا فی الجنة واجعل بملتقانا هناک
خدایا خانه ای برای او در بهشت بساز و محل ملاقات ما را آنجا قرار بده
-
اللهم واسقه من حوض نبیک محمد صلى الله علیه وسلم شربة هنیئة مریئة لا یظمأ بعدها ابدا
ای خدای مهربان او را از چشمه ی پیامبرت محمد صلی الله علیه وسلم بنوشان شرابی گوارا و خوش که بعد از آن هیچگاه تشنگی نیست
-
اللهم تقبل منه القلیل وتجاوز عنه التقصیر
خدایا عبادات اندکش را بپذیر و گذشت بکن از تقصیر
-
اللهم ثبته بالقول الثابت وارفع درجته واغفر خطیئته وثقل موازینه
خدایا او را ثبات بخش با سخن ثابت و بلند مرتبه اش کن و از گناهانش بگذر و میزان حسناتش را سنگین کن
-
اللهم حاسبه حسابا یسیرا یامن هو ارحم من عباده بانفسهم ومن الام بولدها
ای خدای من حساب او را آسان حساب کن ای کسی که بر بنده گانش مهربان تر از خودشان است حتی بیش از محبت مادر به فرزندش
-
اللهم ان ( المتوفی ) فی حاجة الى رحمتک وانت الغنی فی غنى من عذابه فارحمه
خدایا او محتاج رحمت توست و تو بی نیاز از غذاب او پس به او رحم کن
-
اللهم استقبله عندک خال من الذنوب والخطایا واستقبله بمحض ارادتک وعفوک وانت راض عنه غیر غضبان علیه
خدایا از او استقبال کن نزد خودت در حالی که خای از گناه است و از او با ارادت و بخششت استقبال کن و از او راضی باش و خشمگین نباش
-
اللهم افتح له ابواب جنتک وابواب رحمتک اجمعین
خدایا تمامی در های بهشتت و رحمتت را بر او باز کن
-
اسال الله العظیم رب العرش العظیم ان یتقبل منا ومنکم الدعاء ویغفر لموتانا وموتاکم وموتى المسلمین وان یحسن خاتمتنا انه قادر على کل شیء

تمنا دارم از خدای بزرگ پروردگار عرش عظیم که دعا های ما و شما را قبول کند و رفتگان ما و شما و همه ی مسلمین را ببخشد و همه ی ما را عاقبت به خیر گرداند یقیناً او بر هر کاری تواناست.



بعد از رفتن تو

كسي از ما نمي پرسه كه بهارمون كجاست
خنده ي سبز بهار كجاي گريه هاي ماست ؟
كسي از ما نمي پرسه كه كجاي جاده ايم
 بين اين همه سوار چرا
هنوز پياده ايم ؟
كسي نيس نشون بده نشوني ستاره رو
 به دل ما ياد بده تولد دوباره رو
تقويم كهنه رو بايد ببنديم
 بازم بايد دروغكي بخنديم



  پروردگارا
بارش شبنم روی گونه های سرخ پشیمانی چه زیباست .

فتح یک دل غمگین با دو رکعت نماز امید چه عاشقانه است .

و هجوم پروانه های جان به وسوسه های زرد غفلت چه شکوهمند است .

و ما با خواهش نور نگاهت به روزنه دلمان به سویت می آییم تا بزرگی و عزت دریا دلانت را نصیبمان سازی

 


از همه شما عزيزان التماس دارم .
نوشته شده در پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 0:29 توسط س | |

فرخنده سالروز ولادت دخت نبی اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم حضرت فاطمه ی

 

زهرا سلام الله علیها بر شما خوبان ، تهنیت باد.

 

***************************************************

مادرم

ای نیلوفر جانم !

من نی بیبرو تو تجلی بخش و جود منی

حضور سبزت تمام وجودم را جان بخشیده است.

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 22:9 توسط س | |

بارها احساس مي كنيم كه از پا افتاده ايم . اين حال از اين روست كه با سر چشمه ي نيرو و الهامي كه در درون ماست،مر تبط نيستيم . حيات درو نمان تشنه است . در دنياي ظواهر زندگي مي كنيم :همه چيز سايه است ،حضور ندارد ،واقعي نيست . براي يافتن نيرو و حيات به سايه هامان مي چسبيم . آنها مدتي كوتاه ما را هيجان و انگيزه مي دهند . اما نيروي لازم را براي مواجهه با نبرد زندگي ،تسلط بر خواسته هاي جسم و اميال افسار گسيخته كه ما را به تو فانهاي تكبر و احساسات نا مطلوب مي كشانند،به ما نمي دهند . نبرو يي تازه لازم است . پس بياييد ارتباط با رو حمان را تمرين كنيم . با يد هر روز فردي نيازمند را ،عاشقانه ياري دهيم .

 

"تو " كه جان جهان هستي

جوهر نور و لطافت بهشت !

آيا مرا متبرك مي گرداني

تا به نيروي عشقت در آرامش فرو روم

تا در اعمال رو زانه ام شاهد عشق تو باشم

و شادي را به همه ي كساني كه در ظلمت ساكنند

هديه كنم ؟(آمين )

در محراب قلب

راه گشودن اين راز ،طريق عشق ا

راز نام الهي حضور دارد .

خداوندا !مرا بياموز كه به "تو " عشق بورزم .

مرا متبرك كن تا شب و روز

بر دامن نيلو فرين "تو " تعمق كنم .(آمين )

خدايم !

مر ا تبپوشي رو حاني عطا كن

كه در برابر اغواهاي زندگي ،

اسارتهاي دنياي افسونگر ،

و افكار پليد و اميال نا پاك

حفظم كند .(آمين )

نمي دانم كه هستي .

اما دعا مي كنم :"از خو د دورم مخواه !"

خدايا !

مرا موهبت تواضع اعطا كن

و ايماني كودكانه به عشق و رحمت "تو "

 آنگاه غرور و احساسا ت ناشايست را از دلم بزداي !(آمين )

 

نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت 23:11 توسط س | |
نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 22:30 توسط س | |





مترسک

یک بار به مترسکی گفتم : " لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده ای ."
گفت :" لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است ، من از آن خسته نمی شوم."
دَمی اندیشیدم و گفتم :" درست است ؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."
گفت :" فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده این لذت را می شناسند."
آنگاه من از پیش او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من .
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه
می سازند.
پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران


نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 18:44 توسط س | |
 

دوستی کادوی روبان بسته ای نیست که در روز تولد کسی، به او هدیه دهی .

شاخه ای برای تو

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 1:29 توسط س | |
سال نومبارک پیروز باشید

نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 2:48 توسط س | |

آنک بهار !

کز زیر طاق نصرت ر نگین کمان  گل

چون جان ؛روان به کوچه بازار می شود

دشت بزرگ از نفس تازه نسیم

گلزار می شود

بار دگر زمانه

از عطر، از شکوفه

از بوسه، از ترانه

واز مهر جاودانه سر شار می شود

 

فریدون مشیری

 


چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانی ها

دست ها تشنه تقسیم فروانی ها

با گل زخم سر راه تو آذین بستم

داغ های  دل ما ، جای چراغانی ها

حالیا دست کریم تو بر دل ما

سر پناهی است در این بی سر و سامانی ها

وقت آن شد که به گل حکم  شکفتن بدهی

ای سر انگشت تو آغاز گل افشانی ها

فصل تقسیم گل و  گندم و لبخند رسید

فصل تقسیم غزل ها و غزل خوانی ها

سایه امن کسای تو بر سر من بس

تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها

چشم تو لایحه ی روشن آغاز بهار

طرح لبخند تو پایان پریشانی ها

 

قیصر امین پور


 

رو به روی من فقط تو بوده ای

من درست رفته ام

در تمام طول راه

دره های سیب بود و

خستگی نبود

در تمام طول راه

یک پرنده پابه پای من

بال می گشود اوج می گرفت

پونه غرق در پیام نورس بهار

چشمه غرق در ترانه های تازگی

فرصتی عجیب بود

شور بود و شبنم و اشاره های آسمان

رقص عاشقانه زمین

زاد روز دل

ترانه

چشمک ستاره

پیچ و تاب رود ....

محمد رضا عبد الملکیان

 


بهاران ازجلوه ای از روی یار ست

چو یار آمد ، همیشه نوبهار ست

 دلم در سینه غرق بی قراریست

دل عاشق،همیشه بی قرارست

بهار آمد که در گلزار باشیم

چو عاشق تشنه دیدار باشیم

زکنج عزلت غم ها در آییم

کنار سبزه ها با یار باشیم

علی دهقانی سانیم

 

 


رسید مژده آمد بهارو سبزه دمید

وظیفه گر برسد ، مصرفش گلست و نبید

صفیر مرغ بر امد شط شراب کجاست

               فغان فتاد به بلبل ، نقاب گل که کشید ؟

زمیو ه های بهشتی چه ذوق در یابد

هر انکه سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن زغصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسد آن که زحمتی نکشید

زروی ساقی مهوش ،گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم زدست ببرد

که با کسی دگرمن نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید

بهار می گذرد داد گسترا در یاب

که رفت موسم و حافظ هنوز می بخشید

حافظ


                  عصر یک روز زیر باران بی قرار

                  رد شدی از آخرین پیچ خیابان

مثل گلبرگ عرق پوش از نوازش های شرم

طعنه می زد گونه ات حتی به نارنج و انار

پیش از این آری اگر می دیدمت سالها

رخنه در روحم نمی کرد این سکوت مرگبار

گفتمت بنشین برایم حرف تنهایی بزن

غیر از عشق ندارد هیچ حرفی اعتبار

بی تو تکرار خزانست و زمستان و ستم

بی تو تقویم تهی از عید و نوروز بهار

بی تعارف از دلت می آید ای خوب نجیب

بعد چنین روز و ماه و سال های آزگار

باز هم من باشم و تنهایی و دردی غریب

باز هم من باشم و شب پرسه های انتظار

کوروش احمدی


       
نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 2:55 توسط س | |

خیز که برداشتم ،آسمان در دلم نشست

آبهای تکرار از باله هایم فرو ریخت

و خدا سفر در آبهای

همیشه را روی پیشانی ام نوشت .

فرا رسیدن سال نو را تبریک می گویم نوروزتان پیروز

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 2:33 توسط س | |

آدم  را پر سیدند که : « از رو زگار

عمرت کدام وقت خوشتر بود ؟»

گفت : « آن دویست سال که بر

سنگی برهنه نشسته بودم ، و در

فرقت بهشت نوحه و گر یه می کردم .»

گفتند :« چرا؟ » گفت :« زیرا که

هر روز با مداد جبر ئیل آمدی گفتی

ملک تعا لی می گوید : ای آدم ، بنال ،

 که من که آفر یدگارم نا له و نوحه ی تو

 دوست می دارم .»  

                         تفسیر سوره ی یوسف

                             احمد بن محمد بن زید طوسی

 

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت 3:50 توسط س | |