tadbir
روشهای تدریس -ارزشیابی -تکنولوژی - نوشتن خلاق و....
در
آسمان آبي لقاء خودت رخصت فرصت پرواز دادي و ماهي هدايتشان را در درياي
قضاء خودت پروراندي آنانکه زنگار هر چه غير، از آينه ي دلشان زدودي، تا
آنچه رخسار تو را به تمامه در قلب هاي خويش به تماشا نشستند. خدايا
! مارا از آن بندگانت قرار ده، که در دود آتش عشقي که تو در خرمنشان
افکندي، تصوير روشن تو را ديدند و، خانه ي دل، براي ورود تو از اغيار تهي
کردند. آنانکه در فضاي خلوصشان، جز بوي گل مريم تو نپيچيد، و در برکه ي
چشمشان، جز نيلوفر آبي تو نروييد. آنانکه، بودشان را، جز در سجود سپاس تو
نديدند. خدايا
! ما را از آنان قرار ده، که پيشاني شان سجده گاه عظمت تو، و چشمانشان بي
خواب خدمت تو، و اشک هايشان زبان خشيت تو، و قلب هايشان متعلق محبت تو، و
دل هاشان لرزان محاقت توست. اي آنکه ماه هاي رخسار تو روشنايي راه و زيبايي نگاه عاشقان توست. اي آنکه تنزه جمالت دل هاي عارفان را جلاي اشتياق مي بخشد. آتش عشقت را در خرمن وجودم بيافکن، تخم دوست داشتنت را گلدان دلم بکار، سبزينه ي محبت ات رادر برگ هاي به زردي گراييده وجودم بدوان. خدايا ! من عشق به تو را هم از تو مي خواهم، و عشق به عاشقان تو را و عشق به هر کاري که مرا به تو نزديک کند. خدايا
! عشقت را در دلم انداز، و عشق به اوليائت را، و عشق به جاده ي منتهي به
سوي تو را و عشق به علامات راهنماي به سوي تو وعشق به زائران تورا و عشق
به زاهدان راه تو. خدايا ! مرا چشمي ده که فقط گريان تو باشد و سينه اي که فقط سوزان تو. خدايا ! خودت را معشوق ترين من قرار بده و مرا عاشق ترين خويش. خدايا ! چشم جوببارک عشق مرا به تماشاي دريايت روشني ده. مباد که دل من اسير جز تو شود و پيشاني قلبم برخاک محبت ديگري بسايد. خدايا ! نکند که روي از من بتابي و نشود که نگاه حيرانم را منتظر بگذاري. اي پاسخ دهنده و اي اجابت کننده ! اي گل بخشش ديگران از گلزار تو ! صدای گرم معلم-: «چرا نمی آیی؟
اي باغبان رحمت !
دور از تو من دل شده آواز چه سازم
بیا که جمله بسازیم با نمی آیی»
و
گچ بروی تن تخته ریخت گردش را
نوشت: جمعه، افق،آشنا،نمی آیی
وبعد مکث، کمی
بغض،باز با خود گفت:
بگو به من که می آیی و یا نمی آیی؟
وگچ دوباره به حرف
آمد و دوباره نوشت:
« چقدر مانده مگر تا...» چرا نمی آیی؟
دوباره بازی و مثل
همیشه من گرگم !!
هزار را که شمردم بیا!! نمی آیی؟
تکاند دست و دلش را کنار
پنجره رفت
وگفت: مرد غزلواره ها نمی آیی؟
........
دوباره تخته سیاه است
و جمله های سپید

